تبليغاتX
به نام یگانه لایق پرستش

 

                بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comشهيد سيدعباس اعتصامي

 

ت.ت: 1342- رهنان                                       شغل: نجار

يگان اعزام كننده: بسيج                    ت.ومحل شهادت: 10/4/1363- شرق بصره

        زیارتگاه: گلزار شهدای رهنان- اصفهان


  زندگينامه:

 شهيد سيد عباس اعتصامي در سال 1342 در رهنان به دنيا آمد.

  پس از طي دوران كودكي، تحصيلات ابتدايي و سپس راهنمايي را تا اخذ مدرك سيكل ادامه  داد.

  از همان زمان آثار شجاعت و شهامت در وجود او آشكار بود.

  با علاقه، به شغل نجاري پرداخت و استاد شد. با شروع انقلاب خود را در بين امت حزب  الله جاي داد و با مردم همراهي كرد.

 با شروع جنگ تحميلي بي صبرانه به جبهه روي آورد.

 در عمليات هاي شوش، آبادان، فتح المبين، بيت المقدس، رمضان، والفجر 2 و 4 و خيبر دلاورانه جنگيد.

4 مرتبه مجروح شد و در نهايت در تاريخ 10/4/1363 به فيض شهادت نايل شد.

پيام شهيد:

 " آري، شيعه ي علي(ع) بودن فقط اقرار به زبان و خطور به قلب و شعار دادن نيست بلكه

 اصالت عمل هم مي خواهد.. يعني قبول مسئوليت در قبال ناله ي مظلومان و مستضعفان و

 زجركشيدگان تاريخ و تمام دردمندان جهان.

 سپاس خداوندي را كه فيض حضور در جبهه را به من عنايت كرده و مرا پيش دوستانم برد."

 


 

 گلبرگ هاي خاطره:

 براي شناسايي عمليات خيبر به منطقه رفته بودند. از معبري كه قبلاً باز شده بود ميدان مين

را پشت سر گذاشتند و به خاكريز دشمن و سيم هاي خاردار نزديك شدند. ناگهان سر و كله ي

 يك عراقي پيدا شد كه مشغول محكم كردن پايه هاي سيم خاردار بود. همه زمينگير شدند.

 نگهبان عراقي از كنار آن ها رد شد. سيد عباس گفت: "بروم خفه اش كنم" كه اجازه ندادند.

 بالاخره در تاريكي شب كار خود را انجام دادند و به سنگر بازگشتند.

 


برای دیدن وصیت نامه به ادامه مطلب بروید



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 4:22 توسط یک منتظر |

  سلام به  بینندگان و دوستان  گرامی این وبلاگ..

به مناسبت سالگرد شهادت شهید سیاد عباس اعتصامی و به یاد مادر گرامیشان  قراراست  که یک  ختم قرآن داشته باشیم برای شادی روحشان! 

هر کدام از دوستان که مایل به شرکت  در این ختم هستید میتوانید در قسمت نظرات اعلام کنید و اسم یا نشانی از خودتون بگذارید که من شماره ی اون جزو رو بنویسم و بهتون اطلاع بدم !!

انشاالله به حاجات خود برسید ... ممنون از حضور گرمتان... در پناه حق


جزٔ هایی که انتخاب شده اند .

جزٔ 1 : عاطفه خانم

جزٔ 2 : برگ سبز

جزٔ 3 : تبسم

جزٔ 4 : دختر آریایی

جزٔ 5 و 14 و 15 : خانم مرضیه .م

جزٔ 6 : آقا جواد

جزٔ 7 و 8 و 9 : آقا حمزه

جزٔ 10 : یاسمن بانو

 جزٔ 17 و 18 و 19 : خانم فدوی

جزٔ 20 و 21 : خانم مصلی

جزٔ 28 : آقا محمد

جزٔ 29 : آقا محسن

جزٔ 30 : آقا عباس 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 23:20 توسط یک منتظر |

<br/><a href="http://i48.tinypic.com/2krf3b.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

این مزار زنی است با برکات

دائم الذکر و عامل خیرات

خواهر یک شهید والاقدر

مادر یک شهید از سادات

بهر شادی روح او خوانید

روضه و حمد و سوره و صلوات 

عاقبت آن لحظه ای که هر آدمی از به یاد آوردن آن به خود می لرزد ، فرا رسيد و ما هم مادرمان را از دست داديم...

او نيز مثل هر مادر ديگري سختي هاي زيادي را تحمل كرد و خم به ابرو نياورد.. او از سنين جوانی  تا آخرين دم حيات لحظه اي از كار و تلاش دست برنداشت و علاوه بر خانه داری با قالیبافی به اقتصاد خانواده کمک می کرد..برای همسایگان سنگ صبور بود و در غم و شادی آنها شرکت و برای رفع مشکلاتشان چاره جویی می کرد....

در دوران دفاع مقدس علاوه بر کمک در ستاد پشتیبانی ، شش پسر خود را روانه جبهه كرد كه در اين امتحان يك شهيد و يك اسير و چند جانباز تقديم راه خدا نمود...

پر نشاط و اميدوار بود .. مي گفت انسان تا زماني كه زنده است بايد به زندگي اميد داشته باشد.. او با اين تفكر تا آخرين لحظات حيات خود ، با وجود ناراحتي هاي قلبي و گوارشي با جديت زندگي را دنبال مي كرد ...

.. و عاقبت در سحرگاه يك روز جمعه ما بين دو عيد سعيد قربان و غدير خم در حاليكه سجاده خويش را براي اداي نماز شب پهن كرده بود ، دعوت حق را لبيك گفت.......

او قاري قرآن و مناجات و دعاست        

                                                   هم خواهر و هم مادر شهيدي والاست

در جمعه بين عيد قربان و غدير

                                                   مهمان شده بر سفره الطاف خداست

......

و اينك كه يك سال از غم جانسوز رفتن مادرم گذشته است هنوز باورم نمي شود كه در بين ما نيست .. چرا كه هنوز زمزمه ي ذكر ها ، صحبت ها و خوبي هايش در وجودم نشان از بودن اوست ... مادر ها هيچ وقت نمي ميرند!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 21:37 توسط یک منتظر |

 

 شهيد سيد اسماعيل اعتصامي

نام پدر: سيد حسن                                                      ت.ت: 1344- رهنان

شغل: پاسدار وظيفه                                                   يگان اعزام كننده: سپاه پاسداران

ت. و محل شهادت: 26/3/1364- هور جنوب (هورالعظيم)    


زندگينامه:

پاسدار مخلص و خستگي ناپذير، شهيد سيد اسماعيل اعتصامي در خانواده اي مذهبي و در شهر شهيدپرور رهنان ديده به جهان گشود. در سن پنج سالگي براي نماز خواندن به همراه پدر به مسجد مي رفت.هنگامي كه به مدرسه مي رفت در حين تحصيل به پدر خود در كار كشاورزي كمك بسيار مي نمود وشب ها در كار قالي بافي به مادر خودكمك مي كرد.

همزمان با تحصيل فنون نظامي را نيز آموخت و در سن 16 سالگي با تلاش فراوان عازم جبهه گرديد و مدت 4 سال تا لحظه ي شهادت در آن جا بود و در بيشتر عمليات ها شركت مي نمود و سرانجام پس از فداكاري هاي بي دريغ در عمليات بدر در آب هاي هورالعظيم، بر اثر برخورد با مين به درجه ي رفيع شهادت رسيد. ايشان قبل از آن سه مرتبه مجروح شده بود و يك بار نيز در باتلاق فرو رفت كه با امدادهاي غيبي نجات يافت.


پيام شهيد:

او در نامه هايش به برادر و خواهرش سفارش مي كرد كه به دروس خود اهميت داده و تحصيل را تا حد امكان ادامه دهند. در ضمن به آنان سفارش مي كرد كه تا حد امكان به پدر و مادرشان كمك نمايند ان ها را اذيت نكنند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 0:47 توسط یک منتظر |



Image and video hosting by TinyPic

مادرم ! روح افزای زندگيم !

تلاش روز و شبم و تحمّل غربت و دوريم از صدقه سر وجود تو آرامش پيدا ميکرد...!
 
رزق و روزيم از برکت ذکر ها و دعاهای تو رونق ميگرفت..

بيا و بار ديگر مرا بر دامن پر مهرت ببر تا سرم را بر زانوی خسته ات بگذارم.و با دستان گرمت موهايم رانوازش کن تا خستگی وجودم با سبزی پاک وجودت شسته شود،،،، چقدر دلتنگ آن دستان گرمت

هستم!!!

در جادّه ی عمرم که نگاه ميکنم در هر قدمی اثری از ردّ پای رفتار و کردارت پيداست .. بيا و به من خسته
دل رحمی کن و به ديدارم بيا.!

هميشه ميگفتم بهشت زير پاي تست امّا حالا ميبينم که صفا بخش بهشتی!!

چقدر آرزوو دارم يک بار ديگر به خانه ات زنگ بزنم و خودت گوشی تلفن را برداری و من مثل
هميشه برايت بخوانم که :

ای مادر عزيزم که جانم فدای تو      قربان مهربانی و لطف و صفاي تو ...

ای وای  تو کجايي ؟ چقدر دلتنگم مادر.!

بند بند وجودم فدای يک تار گيسوي نقره ای ات مادر..

کاش ميتوانستم تمام عمرم را يک جا بدهم تا تو يک نفس بيشتر بکشی ! ای کاش !

چقد آرزو به دل ماندم تا يک بار ديگر دستانت را روي صورتم بگذارم و بوسه ي دلچسبت !

چقدر زود ديدارمان به ديدار آخر پيوست !

مادرم حرف دل در کلام گنجايش ندارد ..

فقط بگويم :

        بهار بود و تو بودی و عشق و اميد    ........   بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت..!!  
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 21:2 توسط یک منتظر |

Image and video hosting by TinyPic


خداوند تبارک و تعالی می فرماید

من 6 چیز را در 6 جا قرار دادم مردم آنرا در 6 جای دیگر جستجو میکنند

*..علم را در گرسنگی قرار دادم مردم آنرا در سیری می جویند..*

* ... عزت را در نمازشب قرار دادم مردم آنرا در دستگاه سلاطین می جویند...*

*....ثروت را در قناعت قرار دادم مردم آنرا در کثرت مال دنبال میکنند....*

  *.....استجابت دعا را در لقمه حلال قرار دادم ولی مردم آنرا قیل وقال می جویند.....*

* ......بلند مرتبگی را در تواضع قرار دادم ولی مردم در تکبر دنیا طلب می کنند......*

*....... راحتی را در بهشت قرار دادم مردم آنرا در دنیا طلب می کنند.......*

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 3:52 توسط یک منتظر |

روی فلش زیر کلیک کنید ، خیلی جالبه !

http://www.quranflash.com/en/quranflash.html

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 16:59 توسط یک منتظر |

        

آه ای برادرم !!

در این دیار غربت برگهای خاطراتم در باد  پریشان است ،روح خسته ام سر بر ديوار قفس تن مي كوبد.

عكست را مي بوسم به ياد بوسه جاوداني كه در آخرين لحظات وداع از پيشانيت برداشتم به ياد آخرين نگاهت كه وقتي رفتي از سر كوچه بازگشتي و با اشاره سر بار ديگر با من خداحافظي كردي و به ياد آخرين بازگشتت كه به روي دست هاي مردم به پايان رسيد...!

برادرم ... خيلي دلم ميخواهد باتو حرف بزنم و از دلتنگيهايم برايت بگويم ، همان نگاه ساكت و قشنگت برايم دلگشاست ... تمام سهم من از تو خاطراتيست كه برايم باقي مانده و هر روز آنها را در ذهنم مرور مي كنم..و به ياد آن روزهايي كه با جمع خانواده دور هم بوديم... آخرين ماه رمضان ، آخرين روزها دور سفره ي افطار و سحري !

چقدر آرزو داشتم باز هم ميشد دور سفره اي همه جمع شويم و باز هم بگو بخندها و جوكها و  تعريف  خاطرات شما از جبهه و جنگ و از خاطرات بچگيتان .. به ياد روز هایي که تو را زخمی مي آوردند و چه شوقی براي بازگشت به جبهه داشتی و زود عصا را کنار مي گذاشتی تا نگويند مشکلی دارد ...

به ياد صبوريت ، چهره ی زيبايت ..

يادم نميرود ... همرزمت از شب آخر که با تو بوده ميگفت .. وقتی که با هم براي شناسايی به ميدان مين رفتيد و وقتی مين ضد نفر منفجر شد و پاهاي نازنينت را گرفت .. دوستت ميگفت خون بود که از پاهايت ميرفت و تو که فقط زمزمه ی يا الّله يا الّله بر زبان داشتي تا لحظه ی آخر ،،،

کاش برايم ميگفتی که چه ميديدی که اينگونه درترک هستی درنگ نکردی و من خاک نشین رادر حسرت خویش وا گذاشتی!

آه سيد عباس عزيزم .! تو رفتی و روحت با ياس های سفيد پيوند خورد..آن هم در شب عيد فطر ! به به چه شبی ! وقتی که خبر پر پر شدنت را آوردند ..نميدانستم چه کنم ، منگ بودم ..آخر در همان روز براي سلامتی تو و همه ی رزمندگان مادر ختم انعام گرفته بود و قرار بود آش نذری بپزيم..!!

و آن روز پنج شنبه بود وروز جمعه که بدنت بر دستهای مردم تشییع شد بسوی گلزار شهدا!

مادر و پدر صبورمان را مردم همراهی میکردند وبرادر بزرگترکه با چشمان خون گرفته برایت مداحی میکرد و من که فقط با فریاد سید عباس تو را صدا میکردم و آخرین لحظات که بر تابوتت نقل فشاندم....

فقط ۱۳ سال داشتم و رفتنت برایم بسیار سنگین بود ومادر بود که به من دلگرمی میداد.اما حالا مادر نیست.....دیگر کسی نیست که برایش بگویم از روزهایی که محرم رازهایت شده بودم و مادر از شنیدنش خوشحال میشد دیگر نیست که از خوابهایی که از تو دیدم برایش بگویم.

 خدایا! چقدراحساس میکنم پشتم خالی شده است.فقط در غربت با عکس تو ومادر صحبت میکنم و در نیمه شبها در تنهایی خودم گریه میکنم تا کمی به خود ارامش بدهم.

برادر خوبم!کاش فقط به من میگفتید که آیابا مادر در کنار هم ارام گرفته اید ؟آخر مادر هم در سحر غمبار روز جمعه موقع خواندن نماز شب ترک هستی کرد و صبح روز جمعه مثل خودت تشییع شد و من نبودم!!!

امان از درد غربت..........

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 18:34 توسط یک منتظر |

شهید محمد رضا نیکبخت

نام پدر:باقر                                                        یگان اعزام کننده:بسیج

تاریخ تولد:1332                                                  تاریخ و محل شهادت:23/4/61-شلمچه

شغل:آزاد                                                         زیارتگاه:مفقودالأثر


زندگی نامه:

در سال 1332 در خانواده ای کاملاً متدین، مذهبی و کشاورز به دنیا آمد.

دوران تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه ی مودت رهنان با موفقیت به پایان رساند.

او جوانی زرنگ و چابک بود. در اوج اختناق رژیم شاهنشاهی که کسی جرأت سخن گفتن نداشت، جلسات سخنرانی به راه می انداخت و روحانی دعوت می کرد.

او در قضیه ی منزل آیت الله خادمی که اوج درگیری ها بودحضور فعال داشت و ترس برای او مفهوم و معنا نداشت. با شروع نهضت همه جا پیشتاز بود به طوری که از طرف ساواک دستگیر و به مدت دو ماه زندانی شد.

 با پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ های کردستان به طرف پاوه حرکت کرد و مدتی در آنجا بود. با پایان مأموریتش به رهنان بازگشت و دوباره خود را برای جبهه آماده نمود. به جبهه رفت ودر عملیات های طریق القدس، بستان، فتح المبین و بیت المقدس حضور داشت.

در عملیات بیت المقدس همچون حضرت عباس (ع) سقای رزمندگان گردید و با تانک آب در زیر آتش دشمن، آب به لبان تشنه ی رزمندگان می رسانید. با شروع عملیات رمضان مستقیماً وارد گردان خط شکن شد و تا کنون از او خبری نیست.


جلوه هایی از شهید:

او مظهر گذشت و فداکاری و کمک به همنوع بود و با ظلم و ستم مبارزه می کرد. توصیه ی همیشگی او به دوستان، انس با خدا بود. وسیله ی ارتباط با معبود را دعا و نیایش می دانست و از طرفداران پر و پا قرص دعای کمیل تکیهی ملک در زمان قبل از انقلاب بود.

ماه رمضان دعای ابوحمزه را دنبال می کرد.همیشه اطراف او را دوستان با محبت و باصفا فرا گرفته بود و او مثل شمع به پای جذب و هدایت آن ها می سوخت. همه ی جوانان و ورزشکاران و اهل محل او را نقطه ی اتکا و حمایت از خود می دانستند. از چیزی به جز خدا نمی ترسید و به همین دلیل می توان گفت محور انقلاب و حرکت نهضت در محل وشکننده ی کابوس ترس و سرعت بخش جوش و خروش مردم بود. به همین دلیل یاد و خاطرات او هیچ گاه از ذهن مردم شهر رهنان محو نخواهد شد.


گلبرگ های خاطره:

در شبی از شب ها مأموران پس از تعقیب و مراقبت طولانی روبروی درب مغازه ی او ظاهر شدند. او بلافاصله مأموران را عقب زد و از دیوار روبروی مغازه بالا رفت و روی پشت بام قرار گرفت. پس از چندین ساعت، تلاش مأموران بی نتیجه ماند. وقتی از او سؤال کردند خودت را کجا مخفی کردی؟ در جواب گفت:« چادر یکی از زن ها را گرفتم و کنار خیابان ایستادم و تلاش بیهوده ی ماموران را تماشا می کردم!»

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:43 توسط یک منتظر |

 

شهید محمد حسین امینی

نام پدر: رجبعلی                                            یگان اعزام کننده: بسیج

تاریخ و محل تولد: 1343-رهنان                         تاریخ و محل شهادت: 17/2/61-خونین شهر

شغل: محصل                                               زیارتگاه: گلزارشهدای رهنان


 زندگی نامه:

در سن 10 سالگی پدر خود را از دست داد لذا با محدودیت اقتصادی به تحصیلات خود ادامه داد.

 او جوانی فعال و پرکار بود و از مسائل روز اطلاع کافی داشت. ایشان عضو انجمن اسلامی دبیرستان خود بود. پس از شروع جنگ، آموزش نظامی دید و به غرب کشور، به جبهه ی میمک اعزام شد. چند ماهی نیز در سیستان و بلوچستان بود.

سرانجام در مأموریت چهارم در خونین شهر به دیدار معبودش شتافت.


جلوه هایی از شهید:

شهید امینی، فردی خوش قلب، مهربان و ساده بود. ایشان حتی قبل از مکلف شدن روزه دار بود. او همیشه متبسم و خنده رو بود و با توجه به نامناسب بودن وضعیت مالی خانواده، تابستان ها کار می کرد تا هزینه ی تحصیل خود را به دست آورد.


پیام شهید:

« شما ای ملت شهیدپرور قدر این رهبر عزیز را بدانید و کردار و رفتار و گفتار او را برای خود الگو قرار دهید. زیرا می دانم که او این خصوصیات را از بزرگان دین همچون پیغمبر (ص) و امامان (ع) الهام گرفته است.

نکته ی مهم این که مبادا به ولایت فقیه پشت کنید. چون تمامی دشمنان اسلام از شما در هراس اند و سعی می کنند که با رخنه در ایمانتان شما را شکست داده و نابود کنند. پس شما پیوندتان را هرچه بیشتر با ولایت فقیه مستحکم سازید.»


گلبرگ های خاطره:

مادر شهید:« خواب دیدم رفته ام گلزار شهدا. آنجا حسین را دیدم. گفتم می خواهم جای تو را ببینم. گفت بیا پایین. رفتم. مرا به داخل یک باغ پر از گل و لاله برد. در آنجا پنج زن با لباس سبز و روپوش مشغول گل چیدن بودند و حسین گفت این ها همیشه پیش ما هستند. وقتی به پسرم حسین گفتم که من همیشه برای تو گریه می کنم، گفت اگر گریه نکنی جایت آن جاست و مکان خوبی را به من نشان داد.»

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:44 توسط یک منتظر |